روایت بیواسطه از امدادرسانی در جنگ/ بسیاری از ساکنان بعد از حادثه میگفتند ای کاش این توصیه ساده را جدی گرفته بودند
در دل شبهای پراضطراب و روزهای خاکآلود جنگ، جایی که صدای انفجار با فریاد کمک درهم میآمیزد، امدادگران بیوقفه در خط مقدم نجات ایستادهاند؛ انسانهایی که در میان آوار و اندوه، همزمان شاهد تلخترین فقدانها و معجزهآساترین نجاتها هستند.
در تاریکی شب، میان آوار و امید
وقتی حمله آغاز میشود، زمان معنای دیگری پیدا میکند. ثانیهها کش میآیند و هر لحظه میتواند مرز میان مرگ و زندگی باشد. سعید سپهریکیا، امدادگر و مربی آموزشهای امدادی جمعیت هلالاحمر، از شبهایی میگوید که نه سکوت داشت و نه آرامش؛ فقط صدای فروریختن، فریاد و امیدی که در دل تاریکی زنده میماند.
او تنها یک مربی نیست؛ در بسیاری از عملیاتها جزو نخستین نیروهایی است که به محل حادثه میرسد. روایتش از شبی که مناطق مسکونی هدف قرار گرفته بودند، تصویری روشن از واقعیت میدان امداد است: «حدود ساعت دو بامداد بود. حمله باعث کشته و مجروح شدن تعدادی از مردم شده بود. ما عملیات جستوجو و رهاسازی را آغاز کردیم. همه چیز در تاریکی و میان گردوخاک پیش میرفت. هر لحظه ممکن بود کسی را زنده پیدا کنیم و همین امید ما را سرپا نگه میداشت.»
در چنین شرایطی، امدادگران نهتنها با خطر ریزش آوار مواجهاند، بلکه باید با فشار روانی شدید نیز مقابله کنند؛ فشاری که از دیدن رنج انسانها و تصمیمهای دشوار ناشی میشود.
![]()
مادری که امیدش را از دست داد
در میان عملیاتهای بیشمار، برخی صحنهها برای همیشه در ذهن امدادگران حک میشود. سپهریکیا یکی از تلخترین خاطراتش را اینگونه روایت میکند: مادری زیر آوار گرفتار شده بود، با پاهایی آسیبدیده و خونریزی شدید. تیم نجات موفق شد او را آزاد کند، اما اتفاقی رخ داد که هیچکس انتظارش را نداشت. او بهجای رفتن به محل امن، سینهخیز به سمت پنجره حرکت کرد و تنها یک جمله گفت: «دخترم آنجاست.»
امدادگر به طبقه بالا رفت تا وضعیت کودک را بررسی کند، اما آنچه دید، حقیقتی تلخ بود؛ دخترکی هفت یا هشت ساله که جان خود را از دست داده بود.
بازگشت به پایین، دشوارتر از هر عملیات نجاتی بود. سپهریکیا میگوید: «نمیدانستم چه بگویم. فقط نگاهش کردم. او هم نگاهم کرد. چیزی نگفتم، اما همان سکوت کافی بود. فهمید. دیگر حتی توان گریه نداشت و بیهوش شد.»
این لحظه، یکی از نمونههای بیشماری است که نشان میدهد امدادگری فقط یک عملیات فنی نیست، بلکه مواجههای عمیق با درد انسانی است.
جنگ، اما با نگاهی متفاوت
در سوی دیگر این روایت، هانیه سلیمانی، امدادگر تیم سحر جمعیت هلالاحمر، از تجربهای متفاوت سخن میگوید؛ تجربهای که علاوه بر امدادرسانی، بر حمایتهای روانی و اجتماعی تمرکز دارد.
او معتقد است نگاه مردم به جنگ، در برخی مناطق تغییر کرده است: «بسیاری این اتفاق را تنها یک جنگ تحمیلی نمیدانستند. میگفتند شاید دیر یا زود رخ میداد. همین نگاه باعث شده بود مردم با صبوری بیشتری شرایط را تحمل کنند.»
این تغییر نگرش، هرچند از شدت رنج نمیکاهد، اما به گفته او، باعث شده پذیرش واقعیت برای برخی خانوادهها آسانتر شود.
![]()
حجم سنگین رنجهای پنهان
یکی از مأموریتهای سلیمانی، تصویری عمیق از رنجهای پنهان در دل بحران را آشکار میکند. در حادثهای که یک ساختمان مسکونی هدف قرار گرفته بود، خانوادهای چهار نفره زیر آوار ماندند. دو فرزند زنده ماندند، اما پدر و مادر جان خود را از دست دادند.
دختر خانواده که پیش از این نیز با مشکلات روحی دستوپنجه نرم میکرد، در شرایطی بحرانی قرار گرفت. حضور بستگان، پزشک و حتی داروهای آرامبخش، بهسختی توانست وضعیت او را کنترل کند.
سلیمانی میگوید: «در چنین شرایطی، ما فقط با مصدومان جسمی مواجه نیستیم؛ بلکه با حجم سنگینی از دردهای روحی روبهرو هستیم که گاهی از خود حادثه هم سنگینتر است.»
تیمهای سحر، که معمولاً با چهار تا پنج امدادگر در محل حاضر میشوند، در چنین موقعیتهایی نقش حیاتی در کاهش آسیبهای روانی ایفا میکنند.
یک اشتباه ساده، یک فاجعه بزرگ
در کنار تمام این روایتها، نکتهای که بارها در میان تجربههای امدادگران تکرار میشود، اهمیت رعایت نکات ایمنی است. سلیمانی به موردی اشاره میکند که شاید ساده به نظر برسد، اما تأثیر بزرگی دارد: چسبزدن شیشهها.
در ساختمانهایی که این نکته رعایت نشده بود، شیشهها در اثر موج انفجار خرد شده و به اطراف پرتاب شده بودند، در حالی که در خانههای ایمنشده، شیشهها یکپارچه باقی مانده و آسیب کمتری ایجاد کرده بودند.
او میگوید: «بسیاری از ساکنان بعد از حادثه میگفتند ای کاش این توصیه ساده را جدی گرفته بودند.»
![]()
روایت از دل یک ویرانی
در یکی دیگر از مناطق شمال تهران، ابوالفضل ملا با صحنهای مواجه شد که به گفته خودش، باورش دشوار بود. ساختمانی ویران شده، خانوادههایی در انتظار و پدری که با چشمانی اشکبار از امدادگران کمک میخواست.
او میگوید: «بلافاصله شروع به آواربرداری کردیم. کار بسیار خطرناک بود و هر لحظه ممکن بود سقف فرو بریزد. اما باید ادامه میدادیم.»
در میان این عملیات، پیدا کردن پیکر یک کودک، یکی از سختترین لحظات بود. امدادگران با دقت و ترس، ذرهذره آوار را کنار میزدند تا آسیبی به پیکر وارد نشود.
«پدرش آنجا بود و فقط میخواست فرزندش را سالم تحویل بگیرد. ما هم با تمام توان تلاش کردیم، با اینکه هر لحظه ممکن بود خودمان زیر آوار بمانیم.»
وقتی معجزه رخ میدهد
با وجود تمام تلخیها، گاهی امید در غیرمنتظرهترین لحظات زنده میشود. ملا از عملیاتی میگوید که در آن، ساختمانی تقریباً بهطور کامل تخریب شده بود، اما در میان آوار، نشانههایی از حیات دیده شد.
پس از ساعتها تلاش، سه نفر، پیرمرد، پیرزن و یک جوانف زنده از زیر آوار خارج شدند.
او میگوید: «نجات آنها مثل یک معجزه بود. در میان آن همه ویرانی، دیدن زندگی دوباره، به ما انرژی میداد که ادامه دهیم.»
![]()
انتظار، سختتر از هر درد
در کنار عملیاتهای نجات، یکی از دشوارترین بخشهای کار امدادگران، مواجهه با خانوادههایی است که در انتظار خبری از عزیزانشان هستند.
ملا به زنی اشاره میکند که چهار روز در محل حادثه منتظر ماند تا پیکر خواهرش پیدا شود. این انتظار، به گفته او، یکی از دردناکترین تجربههایی است که نمیتوان آن را توصیف کرد.
«اینکه کسی فقط منتظر باشد پیکر عزیزش را تحویل بگیرد، چیزی نیست که بتوان بهراحتی درک کرد.»
امدادگری؛ فراتر از یک شغل
روایتهای سعید سپهریکیا، هانیه سلیمانی و ابوالفضل ملا، تنها بخشی از واقعیت میدانهای امداد در شرایط جنگی است. آنها نهتنها با آوار و خطر، بلکه با اندوه، امید، تصمیمهای سخت و لحظاتی روبهرو هستند که تا پایان عمر همراهشان خواهد بود.
امدادگری در چنین شرایطی، صرفاً یک وظیفه نیست؛ مسئولیتی انسانی است که در مرز میان زندگی و مرگ تعریف میشود. جایی که هر اقدام، هر تصمیم و حتی هر سکوت، میتواند سرنوشت انسانی را تغییر دهد.
در میان ویرانیها، آنچه باقی میماند، نه فقط خاطره تلخیها، بلکه تصویر انسانهایی است که در سختترین شرایط، برای نجات دیگران ایستادهاند.
بخش سایتخوان، صرفا بازتابدهنده اخبار رسانههای رسمی کشور است.