گفتوگو با دکتر مظفر صرافی
برای توسعه به الگوهای جدید نیاز داریم
شما در مقالهای به سه عامل طبیعی، انسانی- خارجی، انسانی- داخلی بهعنوان عوامل تاثیرگذار بر توسعه ایران اشاره کردهاید، فکر میکنید سهم کدام یک از این سه عامل در توسعهنیافتگی ایران پررنگتر بوده است؟
وقتی میگویید عوامل موثر در توسعهنیافتگی ایران چیست، به این معناست که در ذهن ما الگویی بهعنوان توسعهیافتگی وجود دارد که من ابتدا مطرح میکنم که این الگوی ذهنی باید مورد بازنگری قرار گیرد. الگویی که بهعنوان توسعه در ذهن همه با گرایشهای مختلف وجود دارد از معادل انگلیسی آن Development ناشی میشود.
وقتی میگویید عوامل موثر در توسعهنیافتگی ایران چیست، به این معناست که در ذهن ما الگویی بهعنوان توسعهیافتگی وجود دارد که من ابتدا مطرح میکنم که این الگوی ذهنی باید مورد بازنگری قرار گیرد. الگویی که بهعنوان توسعه در ذهن همه با گرایشهای مختلف وجود دارد از معادل انگلیسی آن Development ناشی میشود.
شما در مقالهای به سه عامل طبیعی، انسانی- خارجی، انسانی- داخلی بهعنوان عوامل تاثیرگذار بر توسعه ایران اشاره کردهاید، فکر میکنید سهم کدام یک از این سه عامل در توسعهنیافتگی ایران پررنگتر بوده است؟
وقتی میگویید عوامل موثر در توسعهنیافتگی ایران چیست، به این معناست که در ذهن ما الگویی بهعنوان توسعهیافتگی وجود دارد که من ابتدا مطرح میکنم که این الگوی ذهنی باید مورد بازنگری قرار گیرد. الگویی که بهعنوان توسعه در ذهن همه با گرایشهای مختلف وجود دارد از معادل انگلیسی آن Development ناشی میشود. تا سال ۱۹۵۰ در فرهنگ انگلیسی این واژه با چنین معنایی وجود نداشت. در واقع Development به معنی سیری تدریجی و ناگزیر به سوی حالتی برتر در فرآیندها بود. در مقطعی بعد از جنگ جهانی دوم با روی کارآمدن ترومن رئیسجمهور وقت آمریکا، این واژه با مفهوم امروزی مطرح شد.
او در سخنرانی آغاز دورهاش گفت: جهان بعد از جنگ جهانی ضربه دیده و برای اینکه این خسارات جبران شود و نیز کشورهای عقبمانده از مشکلاتشان رها شوند، آمریکا برای «توسعه» به متحدانش کمک خواهد کرد. وقتی او این بحث را مطرح کرد در واقع مدلی ترسیم شد که آمریکا از همه بهتر و نهایت «توسعه» است و دیگر جوامع اگر بخواهند سیر پیشرفت را طی کنند، الگوی توسعه را از غرب و مشخصا آمریکا اقتباس کنند. یادآور میشوم آن زمان نظریه مسلط مدرنیزاسیون یا نوسازی مطرح بود که در آن عناصر نو با ساختار نو بهکار گرفته میشد تا بازدارندههای سنتی را کنار زنند.
فرض بر این بود که این عناصر با کمک کشورهای به اصطلاح توسعهیافته میتواند یکباره وارد کشورهای عقبمانده شود و با قبول الگوی گفته شده، به سرعت فاصله عقبماندگی جبران شود. در کشور ما نیز این باور با اصلاحات شبه مدرنیستی رضا شاه و پس از آن رایج بود؛ زمانی که سناتور تقیزاده میگفت از فرق سر تا نوک پا مدرن شویم یا بسیاری نسخههای بعد از جنبش مشروطیت، دال بر این نکته است که در قیاس با الگویی مرجع و پذیرفته شده، خود را عقبمانده دانستیم.
در دنیا برای برونرفت از این تعبیر توسعهنیافتگی عوامل اقتصادی کلیدی میشود و نتیجه گرفته میشود جوامعی که تولیدشان (مشابه کشورهای «توسعه» یافته) بیشتر شود، توسعهیافته خواهند شد.
در نتیجه موتور اصلی رفع عقبماندگی در عوامل اقتصادی در نظر گرفته میشود و برای اینکه عوامل اقتصادی بتوانند خوب عمل کنند و کارآیی داشته باشند، طرح تعدیل ساختاری و مشابهسازی نظام «توسعه» یافته مطرح میشود. پس بهعنوان مثال اگر جامعه عقبمانده بتواند منابع طبیعی (مانند نفت) برای تبادل داشته باشد، میتواند عناصر توسعه آفرین را با کمک جامعه توسعهیافته به خدمت گیرد و به سرعت توسعه مییابد. مساله اینجا است الگوی ذهنی برگرفتهشده ما برای توسعه درست نبوده است. اگر توسعه را ارتقای ظرفیتهای جامعه در پاسخ به نیازهایش ضمن حفاظت محیطزیست و سرمایههای اجتماعی و طبیعی بدانیم، الگوی توسعه تجویزشده به چنین وضعیتی ایران را نرسانده است و بازگشت به پرسش شما، عوامل انسانی اعم از خارجی و داخلی در این کژراهه موثر بودهاند.
یعنی شما معتقدید که این عناصر در جامعهای مثل ایران نمیتواند زمینههای توسعهیافتگی را فراهم کنند؟ آنگاه چگونه میشود که کشورهایی که به اقتصادهای نوظهور معروفند با استناد به این الگوها پیشرفت کردهاند؟
بحث من بر سر رد الگوی به اصطلاح توسعهای است که براساس درآمد سرانه و تولید ناخالص داخلی سنجیده میشود و در آن بهگشت ملموس زندگی همگان و اتکای روزافزون به توانها و ارزشهای جوامع فراموش شده است. اغلب شکست الگوی گفته شده به ضعف فرهنگ جامعه دریافتکننده نسبت داده میشود؛ حال آنکه این ضعف الگوی وارداتی است که قابلیت جذب توسط جامعه موردنظر را ندارد. تازه وقتی الگو پا میگیرد، جامعه را قطبی میکند؛ زیرا دربرگیرنده و فراگیر نیست و بخش گستردهای حاشیهای شده و طبق نظریه وابستگی، حتی به بازتولید توسعهنیافتگی در بخشی از جامعه میپردازد. پس از نظر من، پیشرفت در اقتصادهای نوظهوری که گفتید، با تاکید بر مفهوم کلان پایداری (در برگیرنده عدالت اجتماعی، تعادل اکولوژیک و زیستمندی اقتصادی) لزوما توسعه دلخواه و ممکن برای همگان نیست.
درخصوص این کشورهای بسیار معدودی که به قول شما اقتصادهای نوظهور تلقی میشوند عالمان علوم سیاسی معتقدند که نباید عامل جغرافیای سیاسی را برای آنها نادیده گرفت. مثلا کرهجنوبی بهدلیل نشانه موفقیت غربی در برابر کرهشمالی از حمایت ویژهای برخوردار بود که در پیوند با نظام جهانی و فرصت ترکیبی از توسعه درونزا و برونزا به سطح توسعه امروز رسید؛ اما در اینکه این کشورها حکمروایی شایسته نداشتند، مناقشه وجود دارد.
میگویند در دوره جنگ سرد این امکان وجود داشته است؛ اما با ارتباطات گسترده جهان، امروز بحثبرانگیز است. در دوره جنگ سرد دولتهای اقتدارگرا و توسعهگرایی آمدند و مسیری را در پیش گرفتند. در الگوی آسیای جنوب شرقی بهویژه بهدلیل فرهنگ تبعیت از مافوق و سلسله مراتب جامعه که دارند، توسعه دستوری با موفقیت پیش رفت. در هرحال من این الگوها را جهانشمول نمیدانم.
پس به نظر شما الگوی کشورهای توسعهیافته، قابل استفاده نیست؟
بله، بحث من این است که این ذهنیت نسبت به توسعه را نباید ملاک توسعه راستین قرار داد. توجه کنید از سویی اساسا منابع کره زمین آنقدر نیست که این نوع و الگوی توسعه را پشتیبانی کند.
به عبارتی این توسعه، نه میتواند برای همه باشد و نه برای همیشه باشد. یعنی توسعهای ناپایدار است. اگر قرار باشد همه مردم جهان مانند آن ۹۰۰ میلیون نفر مرفه به اصطلاح توسعهیافته زندگی کنند، منابع زمین به سرعت ته خواهد کشید و محیطزیستی کشنده به وجود خواهد آمد. مثلا با سرانههایی که ۳۰۰ میلیون آمریکایی دارند (در مصرف کاغذ، آب، انرژی، تولید کربن و مانند آنها) و قرار باشد این الگو را هم ۶/۲ میلیارد نفر چینی و هندی به نام توسعه داشته باشند، جنگلهای کره زمین از بین خواهند رفت؛ هوای زمین از کربن اشباع شده، سرانه آب بحرانی شده و انرژی فسیلی باقی نخواهد ماند حالا چه رسد به اینکه ۴ میلیارد نفر دیگر هم بخواهند اینگونه توسعه یابند! نمیتوان زمین برای این رشدطلبی محدود است و از سوی دیگر محیط زمین نیز ظرفیت جذب و پالایش برونریز این الگوی بومخوار را ندارد. پس یک محدودیت منابع و نیز تنگنای محیطی داریم که الگوی دیگری برای پایداری توسعه میطلبد. الگوی توسعه کنونی قدرتهای مسلط جهانی برای همه دست یافتنی نیست.
پس معتقدید این سیاست قدرتهای بزرگ است که همه به شرایط برابر و توسعه دست نیابند؟
من به تئوری توطئه اعتقادی ندارم؛ اما سیری که میبینیم این است که این الگو، تحمیلی ذهنی است که یا داوطلبانه و از روی اعتقاد یا با اعمال نفوذ وسازوکارهای بازار با تصور نیل به توسعه ترویج یافته است. توجه داشته باشیم اکثریت مردم جهان در این الگوی توسعهیافته غربی قرار ندارند، اما همه میخواهند توسعهیافته شوند؛ درحالی که براساس تعریفی که از توسعه کردم، باید دانست که همه نمیتوانند به این الگوی توسعه دست یابند؛ زیرا ظرفیت زمین به اندازهای نیست که این امر محقق شود؛ ضمن آنکه حتی اگر شدنی باشد، خواستنی نیست.به این دلیل که اجتماع ذره ذره شده و از روح اجتماعی تهی میشود.
نهاد خانواده که بشر حدود ۱۰ هزار سال است به آن رسیده، در این الگو جایگاهی ندارد و دچار از هم پاشیدن. جامعهای که باید مولکولی باشد، اتمیزه میشود به افراد مجزا از هم بدل میشود. جامعهای که به طبیعتش احترام نمیگذارد و براساس هرچه دخلش بیش، خرجشاش بیش، به جلو میرود و به این نگاه نمیکند که طبیعت مادر چقدر برای ما منابع فراهم کرده است که متناسب با آن زندگی کنیم. بنابراین این قاعده که الگوی توسعه برمبنای نرخ بازگشت روزافزون سرمایه و بیتوجه به محدودیت رشد در زمین باشد، از اصل دچار شکست است. تصور میشود هرچه مواد اولیه و منابع طبیعی بخواهیم وجود دارد و هرچه تولید کنیم زمین مادر، قدرت جذب و پالایش آنها را دارد.
اقتصاد نئوکلاسیک با برونفکنی هزینههای زیست محیطی و حتی اجتماعی، نشانههای غلط به بازار میدهد. برای مثال، اگر ارزانترین خودرو ما ۱۸ میلیون تومان قیمت داشته باشد، با تمام نارضایتی که بخشی از مردم از قیمت بالای آن دارند، اما قیمت واقعی آن باید بالاتر از این باشد! زیرا در قیمت آن هزینههای اجتماعی (مانند تحمیلی که هر خودرو به هزینههای راهسازی، آسفالت، خسارات جانی و مالی، نیاز به پلیس و دادگاه و علائم رانندگی و مانند اینها میکند) محاسبه نشده است. همینطور هزینههای تحمیلی بر محیطزیست (مانند اقدامات ایجاد قابلیت بازگشت لاشه خودرو به طبیعت و استفاده مجدد) نیز محاسبه نشده است. فعالیتهای اقتصادی را باید همچون چرخهای دید که هرچه از منابع را در فرآیند تولید به محصولی بدل میسازد، دوباره آن محصول قابلیت استفاده مجدد بهعنوان منبع در فرآیند تولید دیگری را داشته باشد.
هزینه دیگری که در مثال قیمت واقعی خودرو نادیده گرفته میشود، آن موادی است که مشتق از نفت در آن بهکار میرود و بهعنوان منبعی تجدیدناپذیر باید بهای سرمایهگذاری جهت یافتن جایگزین آن هم در محاسبات درونی شود. باید گفت ما تنها یک زمین داریم که آن هم محدود است؛ بنا به شیوه محاسبه ردپای اکولوژیک، هماکنون بیش از یک و نیم برابر ظرفیت زمین برای پشتیبانی این سبک زندگی جهانیان نیاز است تا زندگی ما قابلیت تداوم داشته باشد. پس بر اساس الگوی توسعهای که در جهان مسلط است، این شیوه قابل ادامه و نیز دربرگیرنده همه نیست.
در چنین شرایطی کدام الگو میتواند توسعه راستین و متوازن ایجاد کند؟ با این تحلیل که شما ارائه کردید، ظاهرا الگوهای کنونی قابل اجرا و پایدار نیستند.
اگرقرار است توسعه را با الگوی متفاوتی که هم به لحاظ محیط زیست پایدار بوده و هم به لحاظ اجتماعی باعث برقراری عدالت شود و از سویی بقای اقتصادی را هدف قراردهد، به اجرا گذاشته شود، باید ارادهای فراگیر برای دگرگونی بزرگی باشد.
کدام دولت جرات میکند که با افتخار بگوید مثلا رشد اقتصادی ما در سال گذشته صفر بوده است! هیچکس با ذهنیت کنونی جوامع که بهبود زندگی شان را در گرو رشد تصور میکنند، این کار را نمیکند. انتظار این است که رئیسجمهور موقع ارائه گزارش سالانه کشور بگوید سال گذشته چه میزان آب، خاک، جنگل یا پلنگ ایرانی تحویل گرفته و در پایان سال با چه کیفیتی و چه کمیتی از سرمایههای طبیعی که مانده است، به چه دستاوردهای اجتماعی- اقتصادی رسیده است.
این گزارش نشان دهد، بدون اینکه از سرمایه طبیعی کسر شده باشد، با بهره آن کار شده است. در غیراین صورت، افتخاری نیست که مثلا گزارش شود که سال گذشته ۵۰۰ میلیون دلار پسته صادر شده درحالیکه در همان مناطقی که پسته تولید شده ۱۷ متر افت سفره آب زیرزمینی داشتهایم.
این گزارش نشان میدهد از اصل سرمایه طبیعت استفاده کردهایم که هیچ کاسبی میدانیم اصل سرمایهاش را نابود نمیکند تا درآمد داشته باشد! عالمین علوم سیاسی معتقدند که در توسعه نباید عامل جغرافیای سیاسی را نادیده گرفت.
الگوهای آسیای جنوب شرقی بهدلیل فرهنگی که دارند، پذیرش تبعیت از مافوق و سلسله مراتب جامعه بسیار راحتتر از ما است. درحالی که در کشور ما نسلهای جدید درخواستهای خود را برابر با دیگران میبینند و بخشی از فرهنگ لیبرالی جهان هستند. بنابراین ریلگذاری متفاوتی برای طی مسیرهای جدید لازم است.
به نظر میرسد مثل شرایط انقلابی کشورها نیاز به تحولاتی وجود دارد. البته من معتقد به انقلاب ناگهانی نیستم و این دگرگونی در تعریف روابط با یکدیگر است برای افزایش ساختار بهشتی همیشه شاهد بودیم دوزخهای بسیاری وجود داشته است که عدالت درون نسلی و بین نسلی را مورد تاکید قرار میدهد، تاکید دارد توسعه و نیل به آرمانهای بشر از بهتر شدن زندگی و نه بیشتر شدن (که رشد میخواهد) فراهم میشود. زمینهسازی این نوع توسعه که از نوعی دیگر است، نیازمند جنبشی فرهنگی و مردمی است که دولت توسعهگرا باید تسهیلگر و مشوق آن باشد.
این فرهنگ چگونه ایجاد میشود؟
ممکن است عدهای بگویند با آموزش. اما من این ایده را کافی نمیدانم مساله اینجا است که فکر میکنیم چقدر آموزش میتواند رفتار اکثریت مردم را تغییر بدهد؟ اگرچه نشانههایی که در تغییر رفتار مردم دیده میشود بخشی با آموزش حاصل شده که بهخصوص برای فرهیختگان و طبقه متوسط این موضوع جاذبه دارد، اما برای خیل عظیمی از گروههای تهیدست که مشغله نان شب دارند، این شیوه تاثیر چندانی ندارد. تحول فرهنگی نیاز به ترویج الگوهایی دارد که اقتصاد در ابتدا باید آنها را امکانپذیر سازد و این به معنای جاری شدن اقتصادسبز است. سپس پیشنهادم بازگشت به مقیاسهای کوچک زندگی در اجتماع محلی است. جامعهشناسان اجتماع محلی را گروهی از مردم که تعلق به یکدیگر با احساس سرنوشت مشترکی دارند، تعریف
میکنند.
این جمع، سرمایه اجتماعی، اعتماد و توانایی کار با یکدیگر دارند و از اینرو میتوانند انگیزه و حمایت جمعی برای دگرگونی بزرگ را فراهمسازند. اگر دلسوزیهای ما برای محیطی که در آن زندگی میکنیم و به آن تعلق مکانی و اجتماعی داریم، به یک رفتار نهادینه شده تبدیل شود، رابطهای پایدار بین سطح مصرف و منابع فراهم پدید میآید و در تسهیم به نسبت منابع محدود نیز موفق خواهیم شد.
به نظر میرسد برای این الگوسازی که شما در سطح جهانی به آن نگاه میکنید، نیاز به انقلاب تئوریک وجود دارد که خلق آن به راحتی امکانپذیر نیست.
همانطور که در مقالهام استدلال کردهام، کلید این دگرگونی به سوی توسعه از نوعی دیگر در برقراری حکمروایی شایسته در جامعه است که دولتها نقش تعیینکننده در تمهیدات آن دارند. حکمروایی به معنای ساده یعنی تصمیمگیری در عرصه عمومی. حکمروایی شایسته با قانونمندی، شفافیت، مسوولیتپذیری، پاسخگویی و توافق آرا بهدست میآید. با آن، شرایط مشارکت موثر تمامی بازیگران توسعه فراهم شده و آن دگرگونی که به تنهایی از کسی ساخته نیست به صورت جمعی تسهیل میشود.
میدانیم از خطرات به اصطلاح توسعه کنونی جهان، مساله فقر است و میدانیم که فقر ذاتی نیست؛ بلکه فرصت و دسترسی نابرابر به منابع است ما که معتقدیم ان اکرمکم عندا... اتقاکم. معتقد نیستیم که در ژن کسی اشکال وجود دارد که تنگدست است. پس باید نحوه دسترسی به منابع عوض شود، یعنی باید حکمروایی شایستهای برقرار شود که همانا الگوی توسعه از نوع دیگری خواهد بود.
اما این معیارهای حکمروایی در جوامع دموکراتیک هم وجود دارد...
بله این معیارها در تصمیمگیریهای عرصه عمومی این کشورها وجود دارد. به همین سبب هم آگاهی و اقدام بیشتری در تغییر به سوی توسعه پایدار میبینیم. توجه داشته باشیم که ضریب جینی (نشاندهنده توزیع عادلانه ثروت) در این کشورها بهتر از کشورهای توسعه نیافته است. در تایید گفته شما، از متفکرانی مثل آمارتیاسن بهره میگیرم که میگوید توسعه به مثابه آزادی است و در مطالعه معروفی نشان میدهد که کشورهای دموکراتیک هرگز به قحطی دچار نمیشوند و این آزادی خود منبعی است که عوامل توسعه را آزاد کرده و توزیع خوبی ایجاد میکند. توسعه باید عادلانه و فراگیر باشد. معروفترین تعبیر عدالت مربوط به جان رالز است که میگوید باید فرصت برابر
equal opportunity ایجاد شود تا عدالت برقرار شود. اگر فرصت برابر باشد، مانند زمین صاف و همواری است که همه میتوانند با شرایط برابر رقابت کنند. اما آن کس که معلول است و نمیتواند از این فرصت برابر استفاده کند باید چه کند؟ نیاز است که یک پیش نیاز برای استفاده از فرصت برابر گذاشت که به گفته سن، به ظرفیتهای برابر نیاز است. تا گروهی که ضعیف و فقیر هستند بتوانند از دسترسی برابر استفاده کنند. برای این شرایط، حکمروایی بسیار مهم است. حکمروایی مثلثی بین بخش خصوصی، دولتی و جامعه مدنی است. در تصمیمگیریها باید به روابط منصفانه بین این سه توجه کرد. تاکید میکنم مساله کلیدی این است که ما به یک دگرگونی اساسی نیاز داریم که خواهناخواه به تصمیمات متفاوتی در عرصه عمومی و با وفاق نیاز دارد. با محدودیت و تخریب روزافزون زمین با ۷ میلیاردونیم جمعیت کنونی و چشمانداز ثبوت با ۱۰ میلیاردنفر تا سال ۲۰۵۰، تمامی جوامع نمیتوانند به آنچه امروز به آن توسعه میگوییم، دست یابند. توسعه فراگیر، نیاز به یک الگوی جدید دارد که پایهاش در یک اقتصاد سبز و اکولوژیک است.
پایههای آن چگونه ایجاد میشود؟
همین واحد اجتماع محلی که مردم پایه آن است. وقتی جامعه ذره ذره شده و به افراد منفرد تجزیه میشود، امکان این دگرگونی در الگوی توسعه کمترممکن است و قدرتهای اقتصادی فرا ملیتی بر اشاعه الگوی ناپایدار لیکن سودآور خود ادامه میدهند.
نقش دولت در این میان چیست؟ شما به حکمروایی شایسته اشاره میکنید؛ درحالی که بسیاری از کشورهایی که در دنیا به توسعه رسیدهاند، لزوما حکمروایی شایسته را الگو قرار ندادهاند. مثال روشن همین ترکیه است...
با نهایت احترام به صحبت شما، باید بگویم که من ترکیه را درگروه کشورهای توسعهیافته حساب نمیکنم. هرچند از لحاظ اقتصادی جهش داشته، اما باز قضاوتی که شما میکنید، مبتنی بر همان الگوی توسعه اقتصادی است که نقد کردم و قابل ادامه نیست. اما همانطور که قبلا اشاره شد، دولت توسعهگرا نقش مهمی در برقراری حکمروایی شایسته که با تمرکززدایی مرتبط است، دارد.
پس دولتها برای پیشرفتهای اساسی و حرکت به سوی توسعه چه باید بکنند؟
دولتها باید در گام نخست اختیارات خود را به پایینترین سطح ممکن در کشور واگذار کنند تا اقدامات تحویل دولتی توسعه از بالا به تحول اجتماعی توسعه از پایین بدل شود. دولت بزرگ چارهای جز کوچک شدن ندارد. لازم نیست در همه عرصهها وارد شود. یک اصل مهم به اسم واگذاری امور به کوچکترین مقیاس ممکن Subsidiarity باید نهادینه شود. چرا باید بخش عمده فعالیتهای اجتماعی-اقتصادی در اختیار دولت باشد؟ البته در اقتصاد سیاسی ما، مادامی که منابع عظیم نفتی در اختیار دولت باشد، بخش خصوصی نمیتواند حرکت کند؟ جامعه مدنی نیز چشم به دست دولت دارد و نه تواناییهای خود. حال که این ثروت الهی را کشور دارد، درآمدهای نفتی نباید خرج مصرف شود. باید صرف ظرفیتسازی شود به این دلیل که این ثروت فقط متعلق به ما نیست و عدالت بین نسلی باید رعایت شود. اما سوال اینجا است که کدام نوع ظرفیتسازی؟
ظرفیتسازی که در تکرار الگوی توسعه تجویز شده جهانی و اقتصاد نئوکلاسیک نباشد. بلکه باید مبنای آن تقویت اقتصاد اکولوژیکال باشد. بدون شک یک پایه خیلی متفاوت است که ایجاد زیرساخت آن برعهده دولت است. مثلا وقتی در دوران تحریم قرار میگیریم و فشار بینالمللی بر اقتصاد ما وجود دارد، چرا این تهدید را به بهترین فرصت برای تغییر ساختار اقتصادی و حرکت به سوی توسعه دیگر تبدیل نمیکنیم ؟ درست در شرایطی که میخواهیم امتیازی بگیریم که بتوانیم تولید کنیم، چرا به این فکر نیستیم که از نوع دیگر به تکنولوژی بنگریم و بر آن نوع دیگر سرمایهگذاری کنیم؟
واقعیت این است که هرچه برای سرمایهگذاری در راستای الگوهای موجود جهان تلاش میکنیم، فاصله بسیار زیادی با آنها همچنان وجود دارد.
هنگامی که الگوی توسعه آنها پذیرفته میشود، گویی روی ریل راه آهنی قرار میگیریم که آنها بسیار جلوتر از ما هستند که تازه وقتی تلاش کنیم به آنها برسیم، تازه به نقطه ناپایداری رسیدهایم! چرا ما سوزنبانی برای الگوی توسعه نداریم که از همین اول ما را به مسیر دیگر بکشاند که در آن مسیر، تکنولوژی و اقتصاد موافق با طبیعت و عدالت اجتماعی مبنا باشد؟ اگر در این مسیر حرکت کنیم جزو پیشگامهای آن خواهیم بود. بهعنوان نمونه اگر بر تکنولوژی خودروهای برقی، آب سوز، خورشیدی و... تمرکز کنیم، خیلی با دنیا فاصلهای نداریم. من میگویم تحریم فرصت استثنایی برای تغییر ساختار است. بسیاری از موارد الگوی توسعه از نوع دیگر در انطباق با شرایط شکننده طبیعت خاورمیانه و ایران است که ما را به هدف
میرساند.
به الگوهای موجود توسعه برمی گردم؛ چرا کشوری مثل مالزی میتواند در مدت کوتاهی به توسعه برسد و ما نمیتوانیم. از ماهاتیر محمد نقل است که وقتی به ایران سفر میکند و از وی درباره الگوی توسعه در مالزی میپرسند، میگوید که یک دهه طول کشیده که در این کشور فرهنگسازی شده تا مراحل توسعه شکل بگیرد. اگر این الگو درباره کشوری مثل مالزی پاسخ میدهد، چرا درباره کشور ما نمیتواند به نتیجه برسد؟
سوال بسیار دشواری است؛ به نظرم میزان وابستگی اقتصاد مالزی به درآمدهای نفتی بسیار کمتر از ما بوده است. در نتیجه مردم رابطه بیشتری بین آنچه تولید کرده و مصرف میکنند برقرار کردهاند و در واقع رابطه بهبود زندگی شان را با تلاش (و نه فقط با فروش منابع طبیعی) بهتر متوجه شدهاند. درحالی که اقتصاد نفتی ما رانت تولید میکند. فکر کنم دو سوم تولید ناخالص داخلی کشور ما را نفت تشکیل داده است.
در نتیجه بین میزان تلاش و کوشش ما با میزان مصرف رابطهای ملموس نمیبینیم. چرا باید وقتی تحریم میشود بر کیفیت زندگی ما اثر بگذارد؟ رابطه بین تلاش و مصرف کجای این معادله قرار میگیرد؟ مساله دوم به سابقه نظامهای پدرسالار بر میگردد. این شرایط همراه با درآمد نفتی بهخصوص در کشورهایی شبیه ما تشدید میشود. یعنی همیشه این انتظار وجود دارد که از کس دیگری حل مسائل تان را بخواهید. این دلیلی برای فقر ذهنی و ناتوانمندسازی است.
به موازات آن میبینید که دولت هم منابع دارد و هم راه حل، خود را محق میداند که امور را پیش ببرد که باعث منفعل شدن اجتماعات محلی شده و در نتیجه قدرت متمرکزتر میشود. نتیجه این میشود که در یک دور باطلی میافتیم که تکیه به فکر خود و ایستادن روی پای خود مساله فرعی میشود. مرحوم دکتر حسین عظیمی در مدارهای توسعهنیافتگی ایران میگوید برای خروج از دور باطل توسعهنیافتگی آموزش ضروری است. البته فکر میکنم که اگر نظام آموزشی ما متحول شود مصرف و سطح زندگیمان تغییر میکند. درهر حال اگر درآمدهای نفتی کنار برود و بر کیفیت زندگی خانوار ما اثر نگذارد، آنگاه میتوان گفت دگرگونی در جهت توسعه صورت گرفته است.
ارسال نظر