گفتوگوی «دنیای اقتصاد» با دکتر وحید محمودی:
ضعف آگاهیهای عمومی عامل توسعهنیافتگی است
با وجود اختلافنظر بسیار زیاد بین اندیشمندان درباره توسعهیافتگی، ریشهها و روشهای آن، همگی بر این نکته تاکید دارند که توسعه امری چندوجهی است. یعنی علاوه برتوسعه در حوزههای اقتصاد و سیاست، فرهنگ و جامعه نیز باید همراه شوند تا یک کشور به مفهوم واقعی بر مدارهای توسعه قرار بگیرد. دو نویسنده دیگر کتاب «مبانی توسعه پایدار» که اخیرا توسط دکتر جواد اطاعت و همکارانشان منتشر شده، در این گفتوگوها به بیان دیدگاههای خود درباره مقالات ارائه شده در این کتاب پرداختهاند. دکتر وحید محمودی اقتصاددان و استاد دانشگاه تهران درباره توسعه پایدار و راههای دستیابی به آن میگوید: «به نظر من واژه درحال توسعه یک واژه گویا و رسا نیست و بهگونهای اینطور القا میکند که کسانی که توانستهاند فرآیند توسعه را طی کرده و توسعه یابند از مرز توسعهیافتگی عبور کردهاند، آنها کارخود را انجام دادهاند و مابقی کشورها در مسیر هستند.
با وجود اختلافنظر بسیار زیاد بین اندیشمندان درباره توسعهیافتگی، ریشهها و روشهای آن، همگی بر این نکته تاکید دارند که توسعه امری چندوجهی است. یعنی علاوه برتوسعه در حوزههای اقتصاد و سیاست، فرهنگ و جامعه نیز باید همراه شوند تا یک کشور به مفهوم واقعی بر مدارهای توسعه قرار بگیرد.
دو نویسنده دیگر کتاب «مبانی توسعه پایدار» که اخیرا توسط دکتر جواد اطاعت و همکارانشان منتشر شده، در این گفتوگوها به بیان دیدگاههای خود درباره مقالات ارائه شده در این کتاب پرداختهاند.
دکتر وحید محمودی اقتصاددان و استاد دانشگاه تهران درباره توسعه پایدار و راههای دستیابی به آن میگوید: «به نظر من واژه درحال توسعه یک واژه گویا و رسا نیست و بهگونهای اینطور القا میکند که کسانی که توانستهاند فرآیند توسعه را طی کرده و توسعه یابند از مرز توسعهیافتگی عبور کردهاند، آنها کارخود را انجام دادهاند و مابقی کشورها در مسیر هستند.
این دیدگاه از یک منظر به کشورهای توسعهنیافته آدرس غلط میدهد یا اینکه آنها را تشویق یا به نوعی اغفال میکند. اگر دنبال این هستیم که دلایل توسعهیافتگی که کشورهای توسعه یافته را پیدا کنیم، به مظاهر نگاه نکنیم. باید توجه کنیم که آنها توانستهاند فرآیند توسعهشان را به گونهای مدیریت کنند که بر علم و فن استوار باشد..... توسعه یافتگی و حرکت به سمت توسعه مانند مسابقهای گروهی است که در آن همه باید با هم حرکت کنند و جلو بروند. اگر یکی از آنها به هر دلیل افتاد، دیگری دست او را بگیرد.» گفتوگوی دوم با دکتر مظفر صرافی جامعه شناس و استاد برنامهریزی شهری دانشگاه شهید بهشتی انجام شده است.
او درباره راههای دستیابی به توسعه پایدار میگوید: «... الگوی ذهنی برگرفته شده ما برای توسعه درست نبوده است.
اگر توسعه را ارتقای ظرفیتهای جامعه در پاسخ به نیازهایش ضمن حفاظت محیط زیست و سرمایههای اجتماعی و طبیعی بدانیم، الگوی توسعه تجویز شده ایران را به چنین وضعیتی نرسانده است. اکثریت مردم جهان در این الگوی توسعه یافته غربی قرار ندارند؛ اما همه میخواهند توسعه یافته شوند، در حالی که همه نمیتوانند به الگوی توسعه دست یابند؛ زیرا ظرفیت زمین به اندازهای نیست که این امر محقق شود.»
از دیدگاه نظریه پردازان توسعه عوامل مختلفی موجب توسعهیافتگی کشورها میشوند، برخی از آنها معتقدند توسعه امری چند وجهی است و برخی نیز معتقدند که توسعهیافتگی تنها با تکیه بر رشد اقتصادی امکانپذیر است. این موضوع محل چالش در محافل نظری کشور ما نیز بوده است. به نظر شما چرا برای کشوری با مختصات ایران که در مسیر توسعهیافتگی است و طی سالهای گذشته مدلهای مختلفی از مسیرهای توسعه را پیموده است، هنوز این موضوع محل چالش است درحالی که بسیاری از کشورها از مرحله چانهزنی بر سر مدلهای توسعه گذشتهاند؟
داستان توسعهیافتگی و توسعهنیافتگی به اندازه تاریخ بشر سابقه دارد؛ اگرچه در قالب یک مفهوم یا یک شاخه از علم اقتصاد بعد از جنگ جهانی دوم مطرح شد و با مباحث اقتصاد سیاسی دنبال شد، اما هنوز هم دلایل توسعهنیافتگی کشورها و مشکلاتی که کشورهای توسعهنیافته یا به تعبیری کشورهای جهان سوم با آن مواجه هستند، در قالب اقتصاد سیاسی فهم میشود. حاکمیت سیاسی آن زمان، هژمونی و دخالت کشورهای مسلط نشان میداد که دلایل اصلی توسعهنیافتگی استثمار و استعمار است. با این حال در ادبیات سیاسی و اقتصاد سیاسی تقسیمبندی از کشورها صورت گرفته و کشورها به جهان اول، دوم، سوم و کشورهای مرکز و پیرامون، کشورهای فقیر و غنی، کشورهای توسعهیافته و در حال توسعه، پیشرفته و عقب نگه داشته شده تقسیمبندی شدهاند. پشت هر کدام از این دستهبندیها دلایل و مقاصدی وجود دارد.
برای مثال وقتی که کشورها را به دو دسته تقسیم میکنیم، پیشرفته و عقب نگه داشته شده، به این معنی است که دلیل عقبافتادگی از برون است و نه از درون و نهایتا سازمانهای بینالمللی مثل صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی یا نهادهای علمی کشورها را به دو دسته کشورهای در حال توسعه و توسعه یافته تقسیم میکنند.
به نظر من واژه در حال توسعه یک واژه گویا و رسا نیست و بهگونهای اینطور القا میکند که کسانی که توانستند فرآیند توسعه را طی کرده و توسعه یابند از مرز توسعهیافتگی عبور کردهاند، آنها کار خود را انجام دادهاند و مابقی کشورها در مسیر هستند یعنی روی پلتفرم توسعه قرار گرفته و به تدریج مسیر را طی میکنند.
این دیدگاه از یک منظر به کشورهای توسعه نیافته آدرس غلط میدهد یا اینکه آنها را تشویق کرده یا به نوعی اغفال میکند. اینکه کسی نداند که در چه شرایطی قرار دارد و ما هم به او بگوییم که وضع تو خوب است و به جلو میروی، درحالیکه بیماری صعبالعلاجی دارد. این مصداق همان آدرس غلط دادن است. زیرا این بیمار اطمینان پیدا میکند که در بازه زمانی به مسیر سلامتی میرسد، فارغ از اینکه با هزاران مشکل خاص روبهرو است و ممکن است در این مسیر عقبگرد کرده و بیماریاش حادتر شود. در مقیاس کشوری هم این داستان وجود دارد. بنابراین، ابتدا کشورهای توسعه نیافته باید واقف شوند کجا ایستادهاند و شناخت واقعی از وضع موجود خود داشته باشند.
یعنی فکر میکنید این امید واهی است و کشورها نباید احساس کنند در مسیر توسعه قرار دارند؟
نه الزاما. کشورهای در حال توسعه دو دسته هستند؛ یکسری در مدار توسعه بوده و واقعا در مسیر توسعه قرار دارند. اگر به لحاظ تاریخی روند حرکت آنها را بررسی کنید، میبینید که آهسته و پیوسته در حال حرکت به جلو هستند.
گروه دوم کشورهایی هستند که سالهای سال در مسیر مارپیچ توسعهیافتگی در حال چرخش هستند و گاهی عقبگرد کردهاند یا آنکه با سرعت بطئی جلو رفتهاند. اما سوال اینجا است آیا میتوان این کشورها را توسعه یافته قلمداد کرد؟ اگر بهطور مثال، کشوری در طول 20 سال گذشته سرمایه اجتماعیاش به شدت تضعیف شده باشد و به لحاظ توسعه سیاسی عقبگرد داشته و حق حیات انسانی شامل کیفیت آموزش، کیفیت سلامت، کیفیت زیرساختهای اقتصادی در این کشور تضعیف شده باشد، به فرض که این کشور 4 تا 5 درصد هم بهطور میانگین سالانه نرخ رشد اقتصادی داشته باشد، آیا میتوان این کشور را در حال توسعه قلمداد کنیم؟ لذا معتقدم این تقسیمبندی گویای وضعیت واقعی کشورها نیست.
اما به هر حال با هر نگاهی که به مفهوم و شکل توسعهیافتگی یا توسعهنیافتگی کشورها نگاه کنیم، آنچه ملاک بحث یا تشخیص خواهد بود میزان و حجم محرومیتها، ظلم و بیعدالتیها و نابرابری فرصتها است که کاملا جلوی چشم همه ما است و بر همگان مشهود است. به تعبیر آمارتیاسن بهتر است عدالت را زمینی نگاه کنید و ببینید که چه محرومیتها و بیعدالتیهایی در کنار ما وجود دارد که ملموس است، به چشم بینید و درصدد رفع این محرومیتها و بیعدالتیها گام بردارید. به میزانی که بدانیم از چه محرومیتها و گرفتاریهایی برخوردار هستیم به همان میزان میتوان به دنبال راهکار بود. بهعبارت دیگر مهم این است که چه تعریفی از توسعه و توسعهنیافتگی داریم. اگر توسعه را به تعبیر مرحوم دکتر عظیمی تلاش زیاد و نتیجه کم تلقی کنیم، لاجرم مشکل را در ضعف بهرهوری میبینید. گویی که همه تلاش میکنیم، اما تلاشهای ما بینتیجه یا کم نتیجه است. یکی از دلایل آن این است که هارمونی و هماهنگی در مجموعه این تلاشها نیست که همافزایی ایجاد کند یا بهعبارتی هدفی در فعالیت ما نیست یا آنکه برای ناخدایی که به مقصد نمیاندیشد، هیچ بادی موافق نیست. اگر ندانید کجا میخواهید
بروید و هدف توسعه ملی مشخص نباشد راه را نمیتوان تشخیص داد و از ظرفیتهای یکدیگر نمیتوان برای توسعه استفاده کرد. تاکتیکها و استراتژیها و برنامههای عملیاتی همه تابع این هدف هستند که تصویر روشنی ارائه میکنند تا مشخص شود کجا میخواهیم برویم. نمیتوان توسعه را تنها از دریچه نگاه درآمد سرانه پایین یا عدم تحرک اجتماعی تفسیر کرد.
این چالشی است که بین اندیشمندان ما همچنان در جریان است. شما اشاره کردید که ابتدا باید هدف روشن باشد. آیا میتوان گفت بسیاری از برنامههای توسعه که قبل و بعد از انقلاب نگاشته شده و قانون شدهاند، روشن کردن این مسیر بوده است؟
نه، موافق نیستم. به نظر بنده یکی از خلأهای بزرگ برنامههای توسعه کشور ما همین موضوع است. اگر توسعهنیافتگی را عدم تحرک اجتماعی تعریف کنیم، در نتیجه دنبال این خواهیم رفت که نوسازی اجتماعی ایجاد شود یا اگر توسعهنیافتگی را پایین بودن درآمد سرانه تلقی کنیم به دنبال این میرویم که درآمد بالا برای کشور ایجاد کنیم. اگر به تعبیر آمارتیاسن توسعهنیافتگی را نا آزادیها تلقی کردیم در نتیجه دنبال زدودن ناآزادیهای ملموس خواهیم رفت. نکتهای که در کلیت میتوان به آن اشاره کرد، از هر منظری که به توسعه و توسعهنیافتگی نگاه کنیم اگرچه ممکن است تفاوتهای قابل ملاحظهای وجود داشته باشد، اما اگر مرز حداقلی برای توسعه تعریف کرده و بگوییم کسب نمره 10 برای توسعهیافتگی ضروری است، شاید بتوان بر این مبنا تعریف حداقلی ارائه کرد که به نظر من تعریف دکتر عظیمی قابل دفاع است که توسعه اقتصادی را تحول مبانی علمی و فنی تولید از وضعیت سنتی به مدرن تعریف کرده است. از سویی از هر نظر که توسعهنیافتگی را بررسی کنید، چه به لحاظ جمعیتی، جغرافیایی، نژادی، دینی و... پاسخهای یکسان بهدست نمیآید و تفاوتهای زیادی در کشورها میتوان دید. اما آنچه
مشترک و قرینه کشورهای توسعه نیافته است، ضعف در مبانی علم و فن در این کشورها است. حال میتوان به این ضعف علم و فن در قالب دانش تخصصی نگاه کرد و هم بهعنوان آگاهیهای عمومی.
در کتاب توسعه پایدار که به تازگی توسط اینجانب و برخی همکاران دانشگاهی منتشر شده تاکید بر ضعف آگاهیهای عمومی به عنوان یکی از موانع توسعهنیافتگی صورت گرفته است. اگر دنبال این هستیم که دلایل توسعهیافتگی کشورهای توسعه یافته را پیدا کنیم، به مظاهر نگاه نکنیم. باید توجه کنیم که آنها توانستهاند فرآیند توسعهشان را بهگونهای مدیریت کنند که بر علم و فن استوار باشد. در واقع به جای اینکه بیایند صاحب صنعت شوند، صنعتی شدهاند. اگرچه پیش از پیروزی انقلاب اسلامی تلاشهایی برای صنعتی شدن در کشور صورت گرفت، اما آنچه در عمل اتفاق افتاد، صاحب صنعت شدهایم و صنعتی نشدهایم. البته این به این معنی نیست که این تلاشها برای کشور خوب نبوده است. صنایع خوبی مثل خودرو یا فولاد در کشورمان پایهگذاری شد، اما به لحاظ مبنایی و استراتژیک صاحب علم و فن نشدیم به همین دلیل در مسیر توسعه ماندهایم.
شما اشاره کردید که یکی از عوامل توسعهنیافتگی میتواند ضعف آگاهیهای عمومی باشد، میتوان گفت این ضعف ریشه در مسائل فرهنگی دارد؟
قطعا همینطور است؛ همانطور که توسعه چند بعدی است و ابعاد مختلف سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دارد، توسعهنیافتگی کشورها هم همه این ابعاد را دارد. البته میتوان به ریشههای تاریخی هم اشاره کرد، همینطور به دلایل اقتصادی و زیست محیطی. اما یکی از مهمترین دلایل، قطعا مسائل فرهنگی، ضعف دانش و آگاهیهای عمومی مرتبط میشود. کاملا بدیهی است که این ضعف آگاهیها یک مساله ذاتی نیست.
این موضوع بهخصوص در مورد کشورهایی که از بهره هوشی قابل ملاحظهای برخوردار بوده و تفاوت زیادی با کشورهای توسعه یافته ندارند، کاملا مشهود است؛ بنابراین این مساله اکتسابی است. به این معنا که آموزش لازم به آنها داده نشده و نظام آموزشی کشورهای توسعهنیافتهای مثل ما، هر چقدر هم فارغالتحصیل دانشگاهی داشته باشد، باز هم در حوزه فرهنگی با ضعف در آگاهیهای عمومی مواجه است.
به نظرشما باید ریشههای این ضعف را در ساختارهای برنامهریزی جستوجو کرد یا در عرف و سنت؟
در هردو. مثلا در دوران دبستان چقدر به شهروندان آموزش داده و آگاهی بخشی کردهایم تا وظیفه خود را به عنوان یک فرد در جامعه بدانند. آیا به آنها احترام به حقوق دیگران، روح تتبع و نوآوری، رعایت قاعدهبازی و حرمت حریم شخصی دیگران را آموزش دادهایم؟ آیا آموزش دادهایم که این جسارت را داشته باشند اگر خطایی کردند شهامت گفتن کلمه «اشتباه کردم» را داشته باشند؟ اگر در دوران دبیرستان و راهنمایی یک واژه اشتباه کردهام در وجود دانشآموز نهادینه میشد، بسیاری از خطاهای بزرگی که مدیران ارشد کشور انجام داده و مصر بر تکرار آن هستند قابل رفع بود و این همه خسارت بر کشور تحمیل نمیکرد. فقط کافی بود که بگویند اشتباه کردهام. همینطور نهادهای جمعی مثل مطبوعات، صدا و سیما و همه ابزارهای رسانهای اگر در خدمت این آگاهی بخشی قرار میگرفت آنگاه جامعه رفتار توسعهای از خود بروز داده و انسان توسعهای تربیت میکرد. البته باید توجه داشت که بخش عمدهای از این مشکلات به دولتها برمیگردد. به همین دلیل نقش دولتها در توسعهنیافتگی بسیار حائز اهمیت است. به تعبیر فریدمن تورم محصول عملکرد غلط دولتها است و هرگونه افزایش تورم و مشکلات آن به
ناتوانی دولتها برمیگردد. به همین منوال، عدم آگاهی و ضعف انسانها به عنوان انسان توسعهمدار به نقش و کارکردی که دولتها ایفا میکنند، مرتبط است. اگر عملکرد دولتهای بعد از انقلاب را بررسی کنید بدون استثنا، روسایجمهور بر سر مسیرهای توسعه با چالشهای زیادی مواجه بودهاند که مهمترین آنها ضعف دانش عمومی است؛ ولی در عمل میبینیم که کمترین توجه را به آموزش و پرورش مبذول داشتهاند.
شاید اگر موقع انتخاب کابینه سوال شود که مهمترین وزیر و وزارتخانه کدام است، باید گفت آموزش و پرورش. وقتی این هوشیاری و ضعف در تصمیمگیری وجود دارد عملا اجازه تحول در ساختارهای جامعه را نمیدهد؛ درحالی که کشورهای به واقع در حال توسعه توانستهاند ظرفیت اجتماعی را شکل بدهند و ضعف فرهنگی را رفع کنند و جلو بروند. وقتی با یک شهروند ترکیهای یا مالزیایی مواجه میشوید، احساس میکنید که بازاریاب ملی هستند. علاوه براینکه به منافع شخصی خود فکر میکنند به منافع جمعی هم توجه دارند؛ چون آگاه هستند که در چه کشتیای نشستهاند و میخواهند این کشتی را به خوبی به ساحل مقصود برسانند.
همچنین در حوزه آگاهیها یا دانش فنی، ضعف در نظام دانشگاهی و صنعت از ضعفهای بنیادی است. یک کارخانه در آلمان سالانه 250 اختراع و نوآوری جدید ارائه میکند که نشان میدهد این جامعه زنده است و نوآوری میکند؛ ولی کشورهای توسعهنیافته از جمله کشور ما کمترین توجه را به حوزه R&D دارند. البته محدودیتها و تحریمهای 30 سال اخیر دسترسی ما را به تکنولوژی جهانی محدود کردهاند. وقتی کشوری به دانش بینالمللی دسترسی ندارد، حداقل باید نظام تخصیص منابعش را بهگونهای تنظیم کند که بیشتر به حوزه R&D توجه داشته باشد تا بتواند تحول ایجاد کند.
یعنی به اعتقاد شما این وظیفه دولتها است که باید برای توسعه فرهنگسازی کنند؟
مقوله عقلانیت در تصمیمگیری هم به دولتها مرتبط است و هم به مردم. هر تقسیمبندی که از عقلانیت داشته باشیم، نظام آگاهیبخشی که بتواند عقلانیت را در حوزه تصمیمگیری جمعی و مدیریت دولت مستولی کند، میتواند شهروندانی را تربیت کند که از رفتار باثبات برخوردار باشند. در نتیجه دیگر یک فرد یا جریان سیاسی مجهولالهویه در یک بزنگاه انتخاباتی نمیتواند آنها را فریب بدهد؛ درحالیکه آن فرد، در گذشته نیز همان دیدگاهها را داشته و تغییری نکرده است. این ما مردم هستیم که در تشخیص اشتباه کردهایم و رفتارمان بر نمودار عقلانیت و توسعهیافتگی نیست. اینکه میپرسید از کجا باید شروع کرد، پاسخم این است که باید از همین نقطه کار را شروع کرد.
به افرادی که دغدغه توسعه سیاسی و توسعه پایدار دارند، باید گفت به جای آنکه نسخه بپیچید که توسعه را از بالا شروع کنید، بهتر است از طبقات پایین کار آغاز شود. باید مردم را نسبت به حقوق خودشان آگاه کرد. وقتی به حقوقشان آگاه میشوند بالطبع منفعت بلندمدت و پایدار خود را بهتر تشخیص میدهند. گاهی توده شهروندی رفتارهایی از خود بروز میدهد که نشان از ترجیح منافع کوتاهمدت است و با همین کوتهنگری کشور 50 سال به عقب باز میگردد. بنابراین مطبوعات، احزاب، گروههای سیاسی و تشکلهای غیردولتی باید به آگاهی بخشی عمومی اهتمام بورزند تا اغلب مردم متوجه شوند هدف کجا است و مصلحت و منفعتشان چیست.
در این صورت میتوان انتظار داشت که نتیجه این تحولات بر مدار توسعه است. اگر غیر از این باشد به جایی نمیرسیم. اگر بهترین نهادها را مستقر کنید اما در درون آنها انسانهای توانمند نباشند، نمیتوان انتظار داشت که تحولات توسعهای ایجاد شود. هرگونه تحول صرفا تابع تحولات نهادی نیست، بلکه بیشتر تابع قابلیت درون نهادی یعنی قابلیت انسانی است؛ بنابراین راهکار برونرفت از این وضعیت، محوریت قرار دادن آگاهیهای عمومی و مبانی علمی- فنی با تمرکز بر پارادایم توسعه مردم محور (انسان محور) است.
برخی از اندیشمندان معتقد هستند در توسعه نقش دولتها مهم است و تاکید دارند که دولتی میتواند کشور را به توسعه برساند که اقتدارگرا باشد...
بین دولت مقتدر و دولت اقتدارگرا باید تفاوت قائل شد.
دقیقا منظورم تفاوت دولت اقتدارگرا و دولت دموکراتیک است. به نظرشما کدامیک میتواند به تسریع فرآیند توسعه کمک کند؟
وقتی میگویید دولت اقتدارگرا، دقیقا به شکل حاکمیت دولت به لحاظ سیاسی و کشورداری توجه میکنید. دولت اقتدارگرا دولتی است که حاکمیت فردی و مطلقه دارد و مردم در این شکل حاکمیت مسلوبالاختیار هستند. تجربه تاریخی اینگونه حاکمیتها در داخل و خارج موجود است. دولتهای اقتدارگرا توسعه به بار نمیآورند. اگر نمونههای موفقی در دنیا دیده میشود تحت شرایط خاص بوده است که تفسیر و تحلیل خاص خود را میطلبد. در زمره موفقترین اینها میتوان به دولت کوان لی، نخستوزیر اسبق سنگاپور اشاره کرد که بعدها به تز لی معروف شد. او معتقد است دولتهای اقتدارگرا بهتر میتوانند منفعت عمومی را تشخیص داده و عملکرد بهتری ارائه
بدهند.
در مقابل به تعبیر استیگلیتز برنده جایزه نوبل 2001 اقتصاد هزاران مورد دولتهای اقتدارگرا هم میتوان مثال زد که کشورها را به نابودی کشاندهاند. وی میگوید شاید اقتدارگرایان بتوانند سه مورد را مثال بزنند، من میتوانم هزاران مورد را ارائه کنم. قطعا مدیریت توسعه در کشورهای توسعهنیافته سختتر از کشورهای توسعه یافته است و نیازمند اقتدار مدیریتی است. اما باید بین مدیریت مقتدرانه و حاکمیت اقتدارگرا تفاوت قائل شد. بهعبارت دیگر، اقتدار مدیریت یا مقتدر بودن دولت بسیار حائز اهمیت است؛ اما این اقتدار باید برمدار توسعهیافتگی کشور باشد.
دولتمرد توسعهگرای مقتدر وقتی میتواند موفق عمل کند که مشروعیت خود را از مردم گرفته باشد و برپایه این مشروعیت اقتدارورزی کرده و به صورت مقتدرانه ماموریتهای توسعه ملی را جلو ببرد. اقتدارگرایی را باید در قالب رویکرد مستقر توسعه فهمید و عملیاتی کرد. وقتی مبانی فکری کشوری مردم محور یا انسان محور است، در آن صورت مدیر مقتدر مدیری است که اجازه ندهد به حقوق شهروندی تحت هر عنوان تجاوز صورت بگیرد. بنابراین اگر فهم از توسعه یا پارادایم فکری توسعه متفاوت باشد، تعریف از اقتدار نیز متفاوت خواهد بود. اقتدار این است که دولتمرد شهامت داشته باشد از حقوق مردم مقتدرانه دفاع کند. از این منظر نیاز به دولت مقتدر داریم و نه دولت اقتدارگرا.
در چنین شرایطی آیا باز هم میتوان گفت که دولت مقتدر باید توسعه سیاسی را در اولویت قرار دهد یا مثلا توسعه اقتصادی را؟
این بحث دیگر در مرزهای اندیشههای توسعه سخن قدیمی است. توسعه یک مفهوم چند بُعدی است و هیچ تقدم و تاخری نسبت به همدیگر ندارند.
اما هنوز هم در بین اندیشمندان ما محل چالش است.
بله، هنوز هم بعضی از دوستان متخصص بر این موضوع تشکیک دارند. اخیرا هم دیدهام که برخی دوستان به توسعه اقتصادی به عنوان اولویت تاکید میکنند. من چندان موافق نیستم؛ عرض کردم توسعه یک مفهوم چند بعدی است و باید به همه ابعاد آن توجه شود. توسعهیافتگی و حرکت به سمت توسعه مانند مسابقهای گروهی است که در آن همه باید با هم حرکت کرده و جلو بروند. اگر یکی از آنها به هر دلیل افتاد، دیگری دست او را بگیرد. پیروزی در این باشد که همه بتوانند از خط عبور کنند. بنابراین توسعه سیاسی، اقتصادی و اجتماعی به هم وابسته بوده و تقدم و تاخیری نباید در مسیر قائل شویم. گاهی برخیها عنوان میکنند که تا زمانی که این میزان حجم مشکلات اقتصادی و فقر در کشور وجود دارد، بحث از توسعه سیاسی فانتزی است.
درحالی که به نظرمن این ایده قابل پذیرش نیست؛ چون فقر و محرومیت محصول فساد قدرت است و رابطه وثیقی بین آزادی مطبوعات و فقر وجود دارد. به میزانی که جامعه آزادتر است، فقر و محرومیت کاهش مییابد؛ چون مطبوعات پژواک صدای مردم هستند و مشکلات را هویدا میکنند.
یعنی شما هم معتقد به تقدم توسعه سیاسی بیش از سایر حوزهها هستید؟
نه، به نظرمن دولتها باید با جدیت به فعالیت احزاب توجه کنند و قبول کنند که اگر قرار است کشور را به سمت توسعه ببریم، نهایتا باید جایگاه احزاب تقویت شود. حتی کشورهایی که نظام تک حزبی دارند، بهتر از کشورهایی هستند که نظام حزبی ندارند. چین یکی از الگوهایی است که همیشه مثال زده میشود که باتفکر اقتدارگرایی خود را نگه داشته و زنده است. اقتدارگراها هم همیشه مثال چین را ارائه میکنند؛ اما حزب کمونیست چین 75 میلیون عضو دارد و کسانی به قدرت میرسند که بتوانند در فرآیند حزبی بالا بیایند. حداقل یک رقابت درون حزبی انجام میدهند و شناسنامهدار هستند. من نمیگویم در حوزه توسعه سیاسی افراط صورت بگیرد. در حوزه سیاسی بعضا حتی در مسیرهای تاریخی این دو دهه هم در اتخاذ روش و تاکتیک اشتباه کردهایم و فکر کردهایم که توسعه فقط در حوزه سیاسی امکانپذیر است، آن هم با حمله به خطوط قرمز. درحالی که باید بر آگاهیهای عمومی تمرکز کرد. وقتی پای آگاهیهای عمومی در میان است باید روش توسعه سیاسی و سیاست ورزی هم متفاوت باشد. سیاستورزان مردمسالار باید به سمت آگاهیبخشی عمومی حرکت کرده و مردم را متوجه حقوقشان کنند و از همین منظر کشورداری را
روی ریل توسعه یعنی پیشرفت و بهروزی قرار دهند.
ارسال نظر